شير على خان لودى

62

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

اجل هم جان به منّت مىگرفت از كشتهء نازت * گر از چشم تو مىآموخت كافر ماجرايى را تغافلهاى سرشار از شرابِ لطف خالى نيست * به مستى مىدهد پيمانهء صبرآزمايى را اسير از رغم زاهد ساغرِ سرشار مىخواهد * كه موجِ باده شويَد سرنوشتِ پارسايى را [ ملّا زلالى ] بلندپرواز اوج بىمثالى ، سرآمد وقت ، ملّا زلالى - شاگرد ميرزا جلال اسير است و اوستاد سخنوران غامض تقرير . خيلى صفاى شامّهء استعداد بايد تا بويى از گلهاى معانى رنگينش تواند شميد ، و فراوان دقّت نظر شايد تا به شرفهء ايوان‌انداز بلندش تواند رسيد . كيفيّت صهباى خيالش بر صدرنشينان مصطبهء هشيار مغزى خم‌خم بادهء شوق مىپيمايد ، و سرجوش سبوى فكرش گرم‌روان باديهء طلب را به شراب عشق و محبّت رهبرى مىنمايد . اين چند بيتش از مثنوى محمود و اياز در اين مقام مناسب نمود و به تحرير آن عقدهء توصيفش گشود ، نظم : منم لطفِ خدا بالاى هر دست * كه چندانى كه طوفان مىكنم هست فروريزد به دامانم چمن را * فرستد حوصله آنگه سخن را كسى كش مصرعى در دست گيرد * بيا گو محتسب تا مست گيرد فغفور يزدى - به طلاقت لسان و عذوبت بيان و تازه‌گويى و نادر الكلامى پايهء امتياز داشت . اصلش از يزد است و در مدح ملوك ايران و منقبت ائمّهء معصومين ( ع ) قصايد رنگين و اشعار متين دارد . ديوانش در بوستان سخنورى نهاليست سراپا آراسته به گلهاى الفاظ رنگين ، و درجيست مشحون از جواهر آبدار معانى دل‌نشين ، چنانچه شمّه‌اى از فحواى كلامش معلوم مىتوان كرد ، من غزليّاته : خمى ( ؟ ) كه جلوهء برقى كند شكار مرا * به دام شعله كشد دانهء شرار مرا به وعده گر دهدم عمر خضر ، طى گردد * در اوّلين قدمِ راه انتظار مرا بيا كه تا تو گرفتى كنار ز آغوشم * گرفته حسرت آغوش در كنار مرا خيال قدّ تو دايم به چشم تر دارم * جز اين نهال نرويَد ز جويبار مرا ملّا ظهورى ترشيزى - معاصر فيضى فيّاضى بود و او را به ادب ياد كرده . اصلش از خطّهء ترشيز است كه در نواحى سبزوار واقع شده . بعد از تكميل خويش ، از راه دريا به ملك دكن افتاد ، بر ابراهيم عادل شاه ، تخت‌نشين بيجاپور ، عاشق شد و در مدح وى نظم و نثر بسيار به تكليف تمام نوشت ، چنانچه تلازم و استعارات ، بل اغراقات وى زبان‌زد ارباب دانش است ، و سلطان ابراهيم بر تازه‌طرزيهاى وى فريفته شد و مورد انعامات فاخره گردانيد و مدّة العمر با